سه شنبه ۴/آبان/۱۳۹۵ در ۱۹:۲۴:۲۷

کتاب و فرهنگ

محمد طبیبیان/مرگ کتاب مرگ فرهنگ است و این امر را بایستى جدى گرفت. دلیل این گفته را در این نوشته توضیح خواهم داد. در جراید آمده است که تیراژ بسیارى کتاب ها به صد عدد و پنجاه عدد نیز تنزل یافته. اخیرا مطلبى از یک نشریه اینترنتى نقل شد که هزاران جلد کتاب (در حد سیزده کامیون عمدتاً کتاب های پزشکی) یک ناشر براى خمیر شدن به یک کار گاه مقوا سازى تحویل شده است. پس از آن  خبر جدیدیى که در نشریات نقل شده نشان از حاد تر بودن شرایط است. تیراژ کتاب یک ناشر دولتى تا حد بیست نسخه نیز تنزل یافته است. دلیل این که کتاب خوانده نمى شود و درنتیجه خریدارى نمى شود چیست؟ اگر مطالبى که در مورد تیراژ کتاب در جراید و سایت ها مطرح مى شود موردى نبوده و یک وضعیت عموى را نشان دهد، این علامت یک بحران فرهنگى است. برخى از وجوه آن در پایین بررسى مى شود.

 

غایب بودن کتاب از برنامه مطالعه دانشگاهى

کسانى که با دانشگاه هاى ما آشنا هستند مى دانند که کتاب خواندن دربین دانشجویان بسیار نادر است. حتى در بسیارى موارد کتاب درسى نیز خوانده نمى شود و به مرور زمان، جزوه  تبدیل به عمده ترین ماخذ دانش دانشجویان شده است. بسیارى از دانشجویان با استعداد و ممتاز ایرانى که براى ادامه تحصیل به دانشگاه هاى معتبر کشور هاى غربى رفته اند از حجم مطالبى که در دانشگاه هاى غربى براى هر درس باید بخوانند متعجب مى شوند و مدتى تلاش مضاعف اعمال مى کنند تا ضعف خود در زمینه خواندن کتاب و مقاله علمى را جبران کنند و به خواندن حجم بالاى مطالب در کتاب و مقاله از جورنال هاى علمى عادت کنند.

براى ناچیز بودن مطالعه کتاب دانشگاهی نیز از جمله دو دلیل را مى توان ذکر کرد:

یک مسبب این پدیده را مى توان ورود افراد سیاسى به دانشگاه ها و مراکز علمى، به عنوان هیات علمى دانست. آن هم از طریق رابطه ونه بر اساس علاقه حرفه اى و صلاحیت علمى. البته تمام افراد سیاسى و وابسته به جریانات مختلف را نمى توان به صورت کلى مورد نقد قرار داد. چه این که برخى از آن ها از تحصیلات با کیفیت بر خوردار بوده و پس از ورود به جامه هیأت علمى با جدیت و صمیمیت به کار آموزش و پژوهش مشغول بوده اند. اگر تعدا افرادى که مدارک خود را به صورت وصله پینه اى اخذ کرده اند، و با تمهیدات سیاسى به کسوت هیأت علمى در آمده اند و این حیطه را محل پارک کردن خود براى کسب فرصت در فواصل عروج و افول اختر سیاسى خود مى دانند یا از اعتبار در حال اضمحلال این حرفه براى مقاصد دیگر استفاده مى کنند، معدود مى بود باز لطمه وارده به بدنه آموزش عالى کشور قابل جبران مى بود. مانند ورود اندکى مواد غیر ضرورى  به جریان آب شهر، که شاید تا حد خاصى داراى زیان ناچیز و قابل چشم پوشى باشد، لیکن اگر از یک حد آستانه اى گذشت تخریب وآسیب آن اساسى است. به نظر مى رسد در دو دوره دولت قبلى تعداد اینگونه موارد از حد آستانه اى گذشت و متاسفانه تاثیر منفى خود را بر کیفیت آموزش عالى نشان خواهد داد.

دلیل دوم مربوط به انگیزه دانشجویان است. دانشجویانى که مشاهده مى کنند براى یافتن شغل و پیشرفت مادى، به علم و تخصص نیاز ندارند و یک مدرک و احیانا ارتباطات خاص براى موفقیت شغلى آنان کافى است،  بنابر این دلیلى براى جدى گرفتن آموزش نمى یابند. بیشتر دانشجویانى که در امر فرا گیرى جدى هستند، آن کسانى هستند که براى رفتن به دانشگاه هاى خارج برنامه ریزى مى کنند.

 

مشاهده شرایط آموزش عالى نشان مى دهد که این بخش در یک تعادل مادون گرفتار آمده، بسیارى از هیات علمى علاقه اى به تلاش براى فرا گیرى مطالب روز آمد و آموزش و انتقال آن به دانشجویان ندارند- از جمله مطالب قدیمى را به صورت جزوه تکرارى در اختیار دانشجو قرار مى دهند و از طرف دیگر دانشجو نیز، به دلیلى که گفته شد، انگیزه اى براى فراگیرى و سخت کوشى ندارد و هر دو گروه از این تعادل مادون شکایتى نداشته بلکه راضى هستند.

البته مشکلات مربوط به این ساز و کار در دانشگاه ها جدید نیست. خصوصاً این که هیات علمى دانشگاه ها در مشاغل مختلف در گیر بوده اند، از جمله مشاغل سیاسى و خصوصى و تدریس در مراکز و شهر هاى مختلف و مشاوره و غیره. این مشغله ها عامل عدم امکان تمرکز بر فعالیت اصلى بوده است.

 

به عنوان نمونه یک تجربه شخصى را در این باب بیان مى کنم. در دهه ١٣٨٠ یکى از دانشگاه هاى معتبر مهندسى کشور قراردادى براى آموزش کادر مدیران تخصصى و کارشناسان یک دستگاه دولتى منعقد کرد. که این اقدام قابل تقدیرى  بود. از جمله کارفرما تاکید کرده بود که یک درس اقتصاد سنجى نیز در برنامه این مدیران گنجانده شود و براى تدریس از اینجانب دعوت شد و من نیز پذیرفتم. در فواصل بین دو جلسه درس که چند دقیقه اى براى استراحت دانشجویان پیشبینى شده بود من در راه رو هاى دانشکده مربوط قدم مى زدم. چند بار براى شکایت از وضع نظافت کلاس به نزد منشى ها رفتم(رئیس دانشکده و بخش در دسترس نبودند) و البته بى فایده. در یک مورد مراجعه از آن ها پرسیدم که در این راه رو ها اطاق هاى متعددى وجود دارد که نام اساتید بر روى در آن ها نوشته شده ولیکن آنقدر گرد وخاک و بعضآ تار عنکبوت بر روى اکثر در ها وجود دارد که به نظر مى رسد مدت ها است این در ها باز نشده اند! منشى دانشکده گفت اساتید از کلاس که خارج مى شوند حتى دست گچى خود را نیز نمى شویند و با عجله به سر کار هاى دیگر خود مى روند. چون برخى از آنان شرکت دار هستند و برخى مقام و مدیر و برخى مشاور یا در کار تدریس حق التدریسى در جاى دیگر. به عنوان یک مورد  مشخص دیگر و دانشگاهى دیگر، آقایى یک درس دوره مقطع تحصیلات تکمیلى را ارائه مى کرد. قاعدتا در هر دانشگاه معتبر جهان چنین فردى ساعت هاى بسیار صرف مطالعه و آمادگى و روز آمدى و صرف وقت براى بحث و رفع اشکال دانشجو مى کند. این بزرگوار مشهور بود که ساعت اول به کلاس مى آید یک دانشجوى سال قبل را معرفى مى کند که قرار است درس را او ارائه کند و دیگر پیدایش نمى شد و به کار هاى دیگر خود مى پرداخت. این شیوه براى سال ها ادامه داشت. بنا بر این آن ‘دانشجواستاد’ هم سال قبل، خود از یک دانشجوى دیگر آموخته و همچنین مسلسل و مى توان تصور کرد که کیفیت چنین آموزشى لاجرم تنزل یابنده است… من نمى دانم آیا چنین شیوه هایى کماکان در جریا است یا نه. لیکن مى دانم که در دولت قبلى روند عمومى آموزش عالى از جهات مختلف در جهت تنزل بوده است. خصوصا گسترش مراکز ارائه مدرک دولتى (شامل دانشگاه هاى دستگاه هاى خاص) و غیر دولتى و خصوصى و از راه دور و حین کار و نیمه وقت و غیر حضورى و مکاتبه اى  و غیره …این ماشین تولید انبوه مدرک بحث کیفیت را از دایره بیرون انداخته است.  اگر مقامات در طرح اهمیت علم و آموزش و پژوهش جدى هستند یک بررسى وضع موجود و جدیت در رفع این دسته از مشکلات ضرورى است.

 

ممکن است استدلال شود که برخى از کتاب هاى دانشگاهى که تیراژ رقت بارى دارند، به منظور کسب امتیاز هیات علمى به جهت ترفیع به چاپ مى رسند. در سایر کشور ها هم براى ترفیع کتاب تالیف مى شود لیکن تیراژ و استقبال از کتاب نیز یک ضابطه از ضوابط ترفیع به شمار مى آید. علیرغم این امر هنوز این پرسش باقى مى ماند که چرا این کتاب ها خواننده و در نتیجه خریدار ندارند. شاید پاسخ را نیز باید در شرایط عمومى آموزش عالى که در بالا به آن اشاره رفت جستجو کنیم.

 

تیراژ پایین کتاب هاى غیر دانشگاهى

البته همه کتاب ها کتاب هاى دانشگاهى نیستند و کتاب هاى غیر دانشگاهى نیز سر گذشت بهترى ندارند. کاهش تیراژ کتاب منجر به خروج  و یا کم کارى مولفین و مترجمین قابل گردیده و این نیز خود منجر به کمبود کتاب هاى خوب و در نتیجه عدم استقبال از کتاب شده است. لیکن این حلقه معیوب عوامل دیگرى نیز دارد. برخى افراد استدلال کرده اند که سانسور و ممیزى یک عامل رکود بازار کتاب بوده است. آخر چه کسى مایل است به جاى دیدگاه مولف، دیدگاه عامل سانسور را مطالعه کند؟ گرچه انصافا باید گفت که در مورد کتاب هاى دانشگاهى محدودیت خاصى از این جهت وجود نداشته لیکن این عامل در مورد کتاب هاى غیر دانشگاهى به کرات به عنوان یک مشکل مطرح بوده است. اثر این وجه هم قابل مشاهده است چه این که در سال هایى که سختگیرى کمترى به عمل مى آمده بازار کتاب از رونق بیشترى بر خوردار بوده و تیراژ کتاب ها افزایش یافته است. در این که سانسور کتاب و نشریات اثر مخربى بر کتاب خوانى و توسعه صنعت تالیف و نشر کتاب داشته است تردیدى نیست. براى این امر هم دلایل مختلفى وجود دارد.

 

قبل از ادامه مطلب یک تجربه شخصى را در این باب مطرح مى کنم. چند سال پیش مطلبى مى نوشتم و در آن از بخش هایى از(ترجمه انگلیسى) کتاب روح القوانین مونتسکیو نقل قولى آوردم. فکر کردم که اگر ماخذ فارسى براى نقل قول مزبور انتخاب کنم بهتر است و یک خواننده علاقمند، بهتر مى تواند به ماخذ اصلى مراجعه کند. ترجمه کتاب مزبور که قبل از انقلاب انجام شده را از کتابخانه گرفتم و  آن مطلب را جستجو کردم. با کمال تعجب دریافتم که آن مطلب کلاً در ترجمه فارسى موجود نیست! آن مطلب مربوط به بحث پیرامون معایب حکومت سلطنتى و مزایاى حکومت جمهورى بود. یا این که بخش مزبور از طریق خود سانسورى مترجم یا به احتمال بیشتر از طریق سانسور رسمى در دوره قبل از انقلاب، از ترجمه حذف شده بود. ترجمه را با دقت بیشترى بررسی کردم. معلوم بود که مترجم فرد قابلى بوده و مطلب را مى شناخته و زبان اصلى کتاب و زبان فارسى را نیز خوب مى دانسته و کار با ارزشى ارائه کرده، لیکن بسیارى از نکات جالب و کلیدى دیگر بحث نیز اصولا حذف شده و در ترجمه موجود نبود. این مطلب را در بسیارى آثار منتشر شده خواه ترجمه و یا تالیف مى توان دید. براى مثال محمد على فروغى (ذکاءالملک) در کتاب ‘سیر حکمت در اروپا’ در معرفى فلاسفه قرون هفدهم و هجدهم تمام مطالب مربوط به حقوق انسانى، سیاست و اقتصاد که محور تغییر پارادایم فلسفى در آن قرن – و کانون اصلى مطالب مطرح شده در آن عصر بوده است- را حذف مى کند. در صفحه هاى ١۵۵-١۵۶ پس از بحث در مورد فلسفه برکلى و هیوم مى گوید سایر متفکرین انگلیسى قرن هجده و اوائل قرن بیستم ” تعلیماتشان آنقدر تازگى و اهمیت ندارد که بیانش در این مختصر واجب باشد” . سپس این افراد را نام مى برد: آدام اسمیت و بنتام! و اضافه مى کند اولى در مورد ثروت بحث کرد و دومى  ” که تعالیمش در وضع قوانین اروپا تاثیر مثبت بخشید”. یعنى دو نفر از مهمترین متفکرین تاریخ معاصر – که یکى پایه گذار علم اقتصاد و دیگرى مهمترین اصلاح گر قوانین و فلسفه حقوق بود- را با یک جمله منتفى مى کند. در صفحه ١٧٩ در مورد کتاب “پیمان اجتماعیه” روسو مى گوید”ما در ترتیباتى که روسو در اداره هیئت اجتماعیه فرض کرده است وارد نمى شویم”. یعنى آنچه مبناى فلسفه سیاسى مدرن است را مورد چشم پوشى قرار مى دهد. به طور خلاصه آنچه مربوط به اقتصاد، حقوق و قانون و سیاست است را کلاً از بحث کنار مى گذارد. فروغى که به وضوح درک عمیقى از این مباحث داشته در کتاب خود از بحث مهمترین وجوه فلسفه مدرن، خود دارى مى کند و تن به خود سانسورى مى دهد(جلد دوم کتاب سیر حکمت در اروپا که این مطالب در آن آمده در سال ١٣١٨ منتشر شد، زمانى که او مورد غضب رضا شاه و خانه نشین بود و برخى از نزدیکان وى به قتل رسیده بودند).

به نظر اینجانب یک دلیل سر درگمى بسیارى از تحصیل کرده هاى ایران در زمینه اندیشه سیاسى، اقتصادى و اجتماعى بى ارتباط با این امر نیست که کتاب هایى که بسیارى از ما و نسل قبل طى یکصد سال اخیر خوانده ایم، به مناسبت خود سانسورى مولف و مترجم و یا سانسور رسمى، تصویر صحیحى از عمق، جامعیت و تجربه اندیشه قرون اخیر و نقادى آن را در برابر ذهن ما قرار نداده است.

 

فضیلت آزادى اندیشه و آزادى بیان در شکل هاى مختلف آن از جمله انتشارات

بایستى توجه داشت که در هر جامعه اى مطالبى وجود دارد که نوشتن آن مغایر برخى اصول عمومى است و مورد پذیرش قرار نمى گیرد. براى مثال نوشتن مطالب ضد دین در یک جامعه اى که عمیقا مذهبى است. در این موارد لازم است در حد مکفى قوانین و استاندارد هاى نگارش، به صورت روشن و غیر قابل تفسیر، وضع و با یک هدف مشخص، مثلا اجتناب از ایجاد بحران اجتماعى اجرا شود. لیکن از اینگونه موارد که بگذریم سانسور اندیشه و قلم اقدامى است غیر سازنده و مضر براى سلامت جامعه.

استدلال در جهت دفاع از آزادى بیان که از مجارى مختلف جارى مى شود، از جمله از طریق نشر،  یک گرایش روشنفکرانه نیست. دلیل ضرورت آزادى بیان نیز از دلیل ضرورت آزادى اندیشه در جوامع امروزى ریشه مى گیرد. این ضرورت نیز از پیچیدگى جوامع امروزى نشأت مى گیرد. در جوامع ساده و کوچک قدیمى آنچه یک فرد باید از جامعه خود مى دانست به سادگى حاصل مى آمد چون جایگاه فرد در جامعه و روابط او با دیگران شناخته شده بود. هر فرد تعداد معدودى مراوده روزانه با اهل محل داشت و این روابط تعیین شده بودند و معمولا طى عمر او نیز به صورت یکسان ادامه مى یافت. در جوامع امروزى به دلیل پیچیدگى فراوان، انسان ها با افراد متعددى در روز به دلائل مختلف ارتباط دارند و هر آن نیازمند هستند محیط اجتماعى خود را بشناسند. یعنى جزیى از محیط فرهنگى باشند که در آن زندگى مى کنند. منظور از فرهنگ نیز رویکرد ایده آلى و آرمانى نیست که برخى مى پندارند. فرهنگ همان چیزى است که مجموعه محیط زیست اجتماعى و ادراک و شناخت و رویکرد رفتارى مارا شکل مى دهد. در یک فرهنگ وجوه نیک و بد وجود دارد، تهذیب و پلشتى، و نام و ننگ و زشت و زیبا، ظلم و رأفت، خشونت و مهربانى، درستکارى و نابکارى… آنچه ما از خود و دیگران مى پسندیم و نمى پسندیم همه  و همه جزئى از فرهنگ است. یعنى خارج از ارزیابى ارزشى ما واقعیتى هایى که ما رابه عنوان یک عضو جامعه احاطه کرده اند هاله اى تاثیر گذار و هدایت کننده اى است که فرهنگ مى نامیم. درک این نکته ما را متوجه این نتیجه مى کند که در جوامع امروزى ما نیازمندیم حجم بسیار بزرگى از آگاهى را کسب کنیم، در مقایسه با کسانى که در گذشته در جوامع سنتى و کوچک زندگى مى کرده اند. این نوع آموزش و فراگیرى از طریق گفتمان، مراوده ارتباط و آنچه رابط هاى فرنگى هستند مانند هنر و ادبیات انجام مى شود. ما حتى از افسانه و داستان در مورد محیط اجتماعى خود و در مورد خود مى آموزیم و از طریق استقبال یا عدم استقبال از یک اثر تا یید و یا عدم تایید خود را به یکدیگر اعلام مى کنیم. درزمانى که در قرن ١٩ویکتور هوگو بینوایان را نوشت هزاران عنوان کتاب دیگر نیز به چاپ رسیده بود. لیکن این کتاب بود که زبان شکایت ها و گلایه ها و نگرانى هاى یک عصر و زمان بود و این کتاب بود که حساسیت هاى لازم در مورد برخى مسائل سیاسى و اجتماعى را ایجاد کرد و ذهنیت ها و دیگاه هاى عمومى را شکل داد که براى جلب همدردى اجتماعى ضرورى می بود. در جوامعى که تحول جامعه، اقتصاد و سیاست از سرعت بالایى بر خوردار بوده اند، هنر و ادبیات نیز نقش خود را در تحول ایفا کرده اند و بلکه به تحولات اجتماعى جهت داده اند. مشخصاً مى توان از نمونه تاریخى رونسانس نام برد که ابتدا تحول و  تبین گفتمان جدید از تحول در هنر و ادبیات آغاز شد و راه پیشرفت علم را باز کرد.

در سایت گود ریدرز فهرست بهترین کتاب هاى قرون مختلف درج شده است. براى مثال در قرن سیزدهم میلادى در فهرست ٢٩ بهترین کتاب ها، سه کتاب در مورد مولوى، گلستان سعدى و به جز آن کتاب هایى از متفکرین دینى مسیحى مانند توماس اکیناس و فرانسیس اسیسى مشاهده مى کنیم. در فهرست بیست و شش کتاب که به عنوان بهترین هاى قرن چهاردهم انتخاب شده اند کتاب غزلیات حافظ، سفرنامه  ابن بطوطه، جامع التواریخ ذکر شده اند. همچنین از کتاب تاثیر گذار ادبیات مشهور رونسانس و از پیشگامان این عصر، یعنى کتاب ‘کمدى الاهى’- اثر دانته (١٣٢٠)-(توجه مى کنیم که کمدى به معنى داستان خوش عاقبت است و نه مطلب خنده دار و در مقابل تراژدى قرار مى گیرد) نام برده شده است. واز آن پس بسیارى از کتاب هاى تعیین کننده که هر کدام زبان  اندیشه و ادبیا عصر خاص بوده اند. در قرن شانزدهم به کتاب کوپرنیک تحت عنوان ‘در باره گردش اجرام آسمانى’ بر مى خوریم، و حدود بیست اثر از شکسپیر و کتاب شهریار ماکیاولى. در قرن هفدهم آثار دیگرى از شکسپیر و کتاب مشهور دون کیشوت. در قرن هجدهم به کتاب هاى سفر هاى گالیور جاناتان سوئیفت، کاندید اثر ولتر، ثروت ملل آدام اسمیت، قرارداد اجتماعى، نامه هاى راهبه پرتقالى در ادبیات. در قرن نوزدهم به آثار ویکتور هوگو، الکساندر دوما، چارلز دیکنز، تولستوى، داستایوفسکى، مارک تواین، اوسکار وایلد… بر مى خوریم که در قالب ادبیات تبیین کننده زشت و زیبا، خوشحالى و بدحالى، بیم و امید و خلاصه تبیین کننده آنچیزى در مورد جامعه بوده اند که بایستى گفته و شنیده مى شد، و به زبانى به جز زبان ادبیات و فلسفه قابل گفتن نبود.  بنابر این آثار تاثیرگذار را نباید محدود به آثار علمى دانست. هر کدام از نویسنگانى که ذکر شدند چنان شرح احوال و روزگار خود را گفته اند که به زبان آمار و ارقام وزبان دیگرى قابل گفتن و خواندن و درک کردن نمى بود. گفته شده که ‘شاید حقایق جوامع را تغییر ندهند، اما قصه ها این کار را مى کنند’.

امروزه همه ما نسبت به اهمیت کتاب کوپر نیک در ایجاد تحول در نجوم و درک انسان از گردش زمین و عواقب این فهم در درک روش علمى و جایگاه انسان آگاه هستیم. ممکن است از خود بپرسیم چگونه ادبیات بر اندیشه اجتماعى تاثیر اعمال مى کرده است؟ اگر بخواهیم بررسی حتی ناقص از این موضوع انجام دهیم،داستان به درازا می کشد. لیکن من باب تمثیل برخی موارد به صورت گذرا مورد اشاره قرار می گیرد. براى درک چگونگی تاثیر کتاب های ادبی بر تحول جوامع مى توان به هزاران کتابى که  طى چند قرن اخیر نوشته شده و به برخى از آنان در بالا اشاره شد اشاره کرد. کتاب بینوایان ویکتور هوگو شرایط رقت بار زندگى لایه هاى زیرین جامعه فرانسه دا ترسیم می کند و تاثیر نهاد هاى رسمى مانند تصمیم هاى سیاسى و سازمان پلیسى در تثبیت و تداوم آن را چنان تشریح مى کند که به نظر مى رسد زبان بهترى براى ایجاد همدردى با آسیب دیدگان آن نمى توان یافت. نشان می دهد چگونه نهاد ها و ساز و کار هاى اجتماعى نا مناسب از کسانى که سعى در اجراى بدون خدشه وظیفه اجتماعى خود دارند غولى ترسناک مى سازد؟  یا چگونه ممکن است بهتر از کتاب داستان دو شهر چارلز دیکنز، وحشت قرار گرفتن انتقام و اجراى عدالت در دست اجامر خیابانى، پس از انقلاب فرانسه، را ترسیم کرد و درس هاى آموختنى آن را براى همیشه در خاطره انسانیت نگاشت؟ در این کتاب مى بینیم کسانى که براى ده ها سال تحت ستم بودند، چون قدرت یافتند چنان ستمکارى کردند که کارنامه  ستمکاران قبلى رنگ باخت.

 

کتاب روزگاران سخت(چارلز دیکنز) در نقد ایام و روز گار خود، کتاب برادران کار مازوف (۱۸۸۰) در تشریح یک جامعه و یک عصر به زبان داستان، جامعه ای که در شرایط تحول دنیای پیرامون، سر خود را به سنگ روش های کهنه می کوبد و به دنبال فلسفه و شیوه تفکر جدیدی است که خود را از خواب روابط تثبیت شده و ظالمانه فئودالی بیدار کند. کتاب کشتن مرغ مقلد(خانم هارپر لى) که یکى از پرفروش ترین و تاثیر گذار ترین آثار ادبى آمریکا در قرن بیستم بود و چشم هاى بسیارى را بر تبعیض نژادى و زشتى آن گشود، کتاب انگورهاى خشم(جان اشتین بک) روشنگر درد و رنج فراموش شده هاى جامعه. به این نکته کتاب مزبور توجه می کنیم:  هنگامى که در یک خانواده آواره دچار فقر و گرسنگى و نا امیدى، در یک زمستان سرد و روزى بارانى، کودکى به دختر خانواده بدنیا مى آید، و در شرایط مزبور جان مى دهد. عموى خانواده مامور مى شود که او را دفن کند، او نیز طفل مرده را در جعبه اى قرار مى دهد و بر روى جریان آب باران رها مى کند و مى گوید’ طفلک! برو و در خیابان هاى شهر بپوس. این تنها زبانى است که مى توانى با آن صحبت کنى. شاید به این نحو فریاد تورا بشنوند…’. و حتى کتاب هاى ادبیاتى که در ظاهر به نظر مى رسد جز سر گرمى نقشى ندارند، مانند کتاب هرى پاتر سر شار از نکات مختلف پیرامون روابط انسانى، اجتماعى، اقتصادى و سیاسى هستند، که جامعه اى که اثر در آن خلق شده با آن ها در گیر است. به تمثیل جالبى که در برخى از کتاب هاى هارى پاتر (تالیف خانم جوآن رولینگ) آمده است توجه مى کنیم، پیرامون موجوداتى که آنان را ‘دمنتور’ نامیده.  نگهبانان زندان هاى وحشت که براى تجسس مخالفین به هر گوشه اى سر مى زنند و هرکجا که هستند وجود آن ها قبل از مشاهده شدن هر گونه اثر دیگرى از آن ها، احساس مى شود؛ ‘ حتى نسناس ها هم وجود آنان را حس مى کنند’،  زیرا آرامش، امید و شادى را از فضا مى مکند و بودن آنان در هر محیط ابتدا با احساس دلهره و افسردگى عمیق خود نمایى مى کند! آنان هر خاطره خوش و احساس نیکو را  از فضاى اطراف با نَفَس خود تخلیه مى کنند. اگر در اطراف کسى براى مدت کافى باشند روح و روان انسان را تخلیه مى کنند و فقط یک جلد شریر بى روح از او باقى مى گذارند. آنانى که به زندان هاى این تفتیشگران منحوس منتقل مى شوند لاجرم به  جنون و دیوانگى دچار مى شوند. زیرا که هر گونه امید و احساس شادى از فضا مکیده مى شود. فقط آن زندانیانى از سرنوشت دیوانگى و جنون بر کنار مى مانند  که دل هاى آنان آکنده از خشم و نفرت باشد!

نویسنده مشهور مارک توین فرازى دارد که در تاریخ به زبان هاى مختلف گفته شده است؛ او مى گوید ‘ حیوانات، سگ و گربه، مى دانند که چه هستند. اما به انسان ها باید آموخته شود که چه هستند. بر اساس طبیعت، انسان ها مى توانند چیز هاى مختلف و متناقضى باشند. اگر آدمیت را نیاموزند آدم نخواهند بود.‘ انسان ها وقتى انسانند که آدمیت را بیاموزند. آدمیت آموختنى است. این گفته مارک تواین را سعدى نیز به زبانى گفته است؛’ به حقیقت آدمى باش/ و گرنه مرغ باشد که همین سخن بگوید به زبان آدمیت. اگر این درنده خویى زطبیعت بمیرد/ همه عمر زنده باشى به روان آدمیت. نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم/ هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت’ انسان ها آدمیت را از فرهنگ مى آموزند و فرهنگ نیز از مراوده و ارتباطات داوطلبانه مردم پدید مى آید. نه با سفارش و دستور و تحکم و یا ممیزى و سانسور و یا روش هاى دیگر- این شیوه ها نگهبان فرهنگ نیستند. نگهبان فرهنگ شیوه هائی است که به مراوده آزادانه اندیشه های نیک و بد کمک کند. این مراوده داوطلبانه مردم است که عاقبت سره را از نا سره تشخیص مى دهد و خوب و بد را بر اساس اصول کارکردى محک مى زند و در مورد آن قضاوت می کند. به همین ترتیب است که امروز از هزاران اثر نوشته و منتشر شده قرون مختلف چند اثر قابل ذکر است که بهترین ها و بادوام ترین هستند و در بالا به برخى اشاره شد. بر همین مبنا بود که در ابتداى این نوشته گفته شد رونق کتاب نیازمند آزادى بیان و نوشتن و نقادى است و در بلند مدت این قضاوت مردم است که بهترین ممیز است و سره و نا سره را از هم جدا مى کند و آنچه باید پایدار شود را از آنچه باید کنار گذارده شود تمیز مى دهد. اگر این چارچوب تولید و انتخاب کتاب(به هر شکل آن خواه کاغذی یا غیر  آن ) مخدوش شد کتاب ماندگار چندی تولید نشده و فرهنگ سترون می شود. به همین دلیل نیز مرگ کتاب مرگ فرهنگ است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *